|
ز کوی یار می آید نسیم باد نوروزی
از این باد ار مدد خواهی چراغ دل برافروزی
سلام به همه عزيزان و دوستان خوب و همراه
عید سعید و باستانی نوروز رو به همگی خوبان تبریک و شاد باش میگم امیدوارم سال جدید برای همه سرشار از خوبی و موفقیت و توأم با مهربانی و گذشت و تعالی باشه.
از همه دوستان بابت حضور زیباشون در " گلچه " و لطفشون به "معظم " سپاسگزارم خوشحالم از اینکه افتخار آشنایی باعزیزانی مثل شما رو داشتم و دارم . گرمی حضور و وجود سراسر مهر شما رونق بخش و صفای این محفل بود. بابت درسها و آموزه هایی که از تک تک دوستان گرفتم و داشتم تشکر میکنم و خدا رو شاکرم خدمت عزیزان جان بایدعرض کنم منبعد خاطر مبارک شما عزیزان از دست سوهانهای روح (شعر) معظم در امان خواهد بود. و صد البته تن بزرگان عرصه شعر نیز در گور نخواهد لرزید. حرف آخراینکه اگر خواسته یا ناخواسته یا به هر شکل موجبات رنجش کسی رو فراهم کردم عذر میخوام و امیدوارم ببخشین
حق یار و نگهدارهمه شما در پناه حق باشید
به پایان آمد این دفتر حکایت همچنان باقی به صد دفتر نشاید گفت حسب الحال مشتاقی
+ نوشته شده در شنبه بیستم اسفند 1390ساعت 11:49  توسط معظم
|
دل جز به توگر خو کند ! گر به غیر تو رو کند !
کعبه دل خالی ز هر نور کند مَسند بندگی ز ما دور کند
مهربتان چشم دل کور کند شرب طهور آب انگور کند
شهددل نصیب زنبور کند دست تهی ما سریع رو کند
معظم
+ نوشته شده در سه شنبه شانزدهم اسفند 1390ساعت 9:5  توسط معظم
|
بهار
یادت میاد بهارم ... گرمی روزگارم ... دونه های انارم... شفای حال زارم ...
وقتی بهت رسیدم ... شدی دار و ندارم ... من خوب بیاد میارم .... ای همه قرارم .....
شاید خبر نداری .... خوشبخت روزگاری ... در این فصل زمستون... با منی که بهاری ...
* * هیچکس همراه نیست .......... تنهای اوّل معظم
+ نوشته شده در دوشنبه هشتم اسفند 1390ساعت 12:37  توسط معظم
|
در حال خود بودم و درعالم بی خبری دل ندا داد مرا تا کی بی ثمری ؟
با خبرباش ره به جایی نبری ..!! ای که از دل هماره بی خبری ..!!
بی دل و بی گل و بی عطر در گذری به گمانت در این کوی فقط رهگذری؟
دلی باید داشت تا دلی به بری گلی باید داد تا خاری نخری
من ندانم زچه بر حذری ؟ تو بدان همیشه در نظری
معظم
+ نوشته شده در شنبه پانزدهم بهمن 1390ساعت 16:6  توسط معظم
|
دوش در خواب دیدم "شیرین " سوار بنز است با چشمان آبی امّا گمان که لنز است
گفتم باری، شیرین و بنزسواری ؟ گفتا بعد چند قرن، اینهم روا نداری ؟
گفتم ارث رسیده ؟ یا در کار دلاری ؟ گفتا خسرو خریده ولنتاین یادگاری
گفتم خبر چه داری از حال زار فرهاد ؟ گفتا دیر زمانیست که بردمش من از یاد
گفتم که عشق شما، شهره بود بعالم ؟ گفتا دگر مفرما، از آن زمان بنالم
گفتم بگو چه آمد، بر سر وصل شما ؟ گفتا سر مادیّات ، زهم گشتیم جدا
گفتم بگو حرف راست، اینقدر مارا نخندان؟ گفتا بر همین جرم ، فرهاد افتاد به زندان
گفتم برای عشقت بگو که تو چه کردی؟ گفتا حساب کتاب و یه کمی شبگردی
گفتم که جمع عشق و ، حساب کتاب محال است گفتا قدیم شاید ، ولی حالا کمال است
گفتم چه شد آخر ؟ مرا کردی کلافه ؟ گفت ، دل به خسرودادم که میخره سانتافه
رفتم زندان ملاقات سر بزنم به فرهاد گفتن داری ملاقات بانگ بلند به فرهاد
فرهاد نشست و کلی با من درد و دل کرد داشت گله ز شیرین، که راحت اونو ول کرد
گفتا که من اسیر آن زلف و رخ بودم حالا فشن نموده ، انگار که من نبودم
گفتا که من هم جان ، هم بیستون بکندم تا که رسم به وصلش، جانانه کوه کندم
گفتا که من به شیرین فقط مهر داشتم مهر را گذاشت به اجرا ، منم چیزی نداشتم
تورو خدا می بینی پایان کار و حالم ؟ منو فروخت به خسرو حالا میگی ننالم؟
کسی نبود بپرسه برسر فرهاد چه رفت ؟ بیستون و عشق کند و زندانشو فرهاد رفت..!!!
خواستم عوض کنم من حال و هوای فرهاد گفتم که داری دوستی، وین کنج محنت آباد
گفتا که آری ، در این دیار در بند مجنون لیلی اینجاس، اوست مرا هم بند
گفتم که مجنون اینجاس ..!؟ از ته دل به فریاد.. ! شدم شوکه من آخر، از این اخبار فرهاد ... !
مجنون دربند لیلی است، محال به بند باشد ؟ گفتا در این عالم ، امری محال نباشد
گفتم که جرمش ؟ سنگین که نیست خیلی؟ گفت، مجنون رو گرفتند با سه چهار تا لیلی
گفتم به جان فرهاد ، که باورم نمیشه این فعل سرزند از، مجنون عاشق پیشه!
گفتا که خلافش ، سنگین تر از این حرفاس اهل کراک و شیشه با دزهای بالاس
مطمئنم خبر داشت ، لیلا از او خیلی یا که اگر بودش ، به او دگر میلی ؟
ظرفش چنان محکم ، نمی شکست لیلی او را چنین پیام داد ، هرگز نبوده میلی
تا رسید به اینجا حالم خیلی خراب شد ذهنیت های قشنگ پنبه بروی آب شد
انگار آب سردی صورتمو جلا داد از خواب که پریدم عیال آب طلا داد
گفتا بگو ببینم سرت شلوغه خیلی ؟ که داری می بینی ، خواب شیرین و لیلی ..!!
معظم
+ نوشته شده در پنجشنبه یکم دی 1390ساعت 0:22  توسط معظم
|
بیا ز تیرگی ، روح و جان را رها کنیم جای پیراهن تیره ، دل ریش را دوا کنیم
مشق و درس عشق دگر کافی است بیا به آنچه آموخته ایم وفا کنیم
انتظار ذبح اسماعیل و اصغر زما نمی رود بیا به اخلاص شهدای عشق اقتدا کنیم
اهل قربانی و ایثار و شهادت که نبودیم از خواسته هایمان بیا دوتا را فدا کنیم
زاندکی سپاه عشق گر دل نگران شدیم از همرنگی با جهل جماعت پروا کنیم
گر در لشگر عشق شمشیر نمی زنیم راهی برای رجعت حر پیدا کنیم
وصال سپاه حقیقت گرچه دور است حبیب باید بود و بعهد خود وفا کنیم
دست و چشم و جان پیشکش برادر به احترام سقا خیمه مهر برپا کنیم معظم
+ نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم آذر 1390ساعت 16:16  توسط معظم
|
حسین (ع) سر لوحه و سر خط عشق است حسین (ع) تنهاترین سرمشق عشق است
حسین (ع) فانوس در دریای عشق است حسین (ع) هم رود و هم دریای عشق است
حسین (ع) ناخدای جریان عشق است حسین (ع) خون خدا درشریان عشق است
حسین (ع) سلیمان در بادی عشق است حسین (ع) ارباب در وادی عشق است حسین (ع) اعلم اصحاب عشق است حسین(ع) اعظم اسماء عشق است معظم
+ نوشته شده در دوشنبه هفتم آذر 1390ساعت 11:48  توسط معظم
|
دل داد من و بیداد تو نزد خدا برم ز دست تو شکایت تا کجا برم؟ به فرمان تو دیده چشم بسته دوان به حب و به بغضت اشک دیده روان
چو مرغ سرکنده در سینه بی تابی همیشه بیدار و به گاه نیاز خوابی
گهی چشمه جوشان و ناگه تشنه آبی! گه بیتی بیهوده ! گاه غزلی نابی!
رندی یا در پی لقمه ای نانی ؟ نمی دانم دلی ؟ یا دشمن جانی؟
معظم
+ نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم آبان 1390ساعت 11:49  توسط معظم
|
خرمن عشق
خوشتر از آن نیست که از ره رسی پهن نکنم سفره ای با بی کسی
دل نگران ، چشم براهم بسی جمع کنم بساط دل واپسی
شعله کشد شوق دیدار من تازه شود روح و تن و جان من
سر ننهم جز به رهت بی گمان دل ندهم جز به تو ابرو کمان
من چه کنم دار و ندارم تویی هستی من شور و قرارم تویی
گفتی دگر ز داشته ها دم مزن! خرمن عشقی است تو آتش بزن معظم
+ نوشته شده در شنبه بیست و سوم مهر 1390ساعت 12:56  توسط معظم
|
موج و ساحل در حسرت شانه ی مهرت ای ساحل زیبا به تکرار در خود شکند این موج فریبا
موج عشقم ساحل قلب تو را در بر گرفت شانه مهری ندید ! عاشقی از سر گرفت
ظن مبر من لحظه ای پا پس نهم موجم ! درس عاشقی من پس دهم
هر نفس سوی تو بغل وا کرده ام صخره یا شن ! با همه تا کرده ام
هر دم سویت آمدم من با شتاب دستخالی نامدم رو بر متاب
کلبه مهرت سرکشم هر دم که من همه اغیار هستند! غیر من !
بت بتکده تو به خیالم که منم ! افسوس! داخل نشوم از خیل صنم!
معظم
+ نوشته شده در چهارشنبه سی ام شهریور 1390ساعت 12:32  توسط معظم
|
ای همه سوز و گدازم زتوست شور همه راز و نیازم زتوست دل سر کوی تو حراج کرده ام سکه ضرب تو رواج کرده ام سینه گر از مهر تو خالی بود ملک جنون بدون والی بود دیده بیدار ما روز و شب جمعه ها وعده دیدار ما نیمه ماه خدا ماه من ار وقت ظهورش شود شمس و قمر محو ز فروغش شود معظم
+ نوشته شده در دوشنبه هفتم شهریور 1390ساعت 12:4  توسط معظم
|
دیشب .... ملائک به زمین آمده بودند .... مژده از قبل: اسارت ظلمت .... دست قرآن نیز بر سر ..... چند ورق عمل کافیست... خدا هم .... در همه حال و همه جا ... ناظر و حاضر... عالم همه آماده ..... همه چیز محیا .... یک گام بلند ... از ظلمت به روشنایی ... نکند ..... نکند ما قدر... شب قدر ندانستیم .... قدحی پر به پیمانه تقدیر ... ما مست خم غفلت ... ندانستیم... ما قدر شب قدر دانستیم ...!!!؟؟؟ معظم
+ نوشته شده در شنبه بیست و نهم مرداد 1390ساعت 16:30  توسط معظم
|
آنکس که نریزد در این ماه بسی اشک ندامت یا لوء لوء مرجان نکند صید از این بحر سخاوت
یا کس نشود ضامن او بهر شفاعت سرگشته و حیران بماند به قیامت
معظم هر کاردرستی که به خاطر خدا صورت پذیرد عبادت است.
+ نوشته شده در دوشنبه هفدهم مرداد 1390ساعت 13:21  توسط معظم
|
خستگان را خبری ناب دهید ! تشنگان را خبر از آب دهید ! آنکه سجده بر حضرت آدم نکرد! کتف بسته خبر از خواب دهید!
******
باز هنگامه تلنگری بر خویش است ! عاشقان ..!!! ماه مهمانی رب کریم در پیش است!
معظم
روحشان غمناک خواهد بود آنانکه زندگیشان را بدون
ستایش و سرزنش گذرانده اند.
دانته
+ نوشته شده در شنبه هشتم مرداد 1390ساعت 9:47  توسط معظم
|
بیا که با تو قامت عشق تا نمی شود لب غنچه بی تو به خنده وا نمی شود
همه شب در هجر رخت مویه کنان این بغض جز به دیدارتو وا نمی شود
همه دلهای شکسته را تو مرهمی بیا که این درد بی تو دوا نمی شود
عالمی چشم براه منتقم عادلند این محکمه بی تو برپا نمی شود
ساغر هستی را تویی آخرین قدح بی تو هیچ عیشی مهیا نمی شود
صفای دل با صفایان ز توست دلی بی یاد تو مصفا نمی شود
بقای عالم ز عطر گل نرگس است بی دیدن این رخ دیده بینا نمی شود
چشم ما لایق فیض شرفیابی نیست ورنه حجت حق بدین آشکارا نمی شود.
این جمله را بر عرش برین نگاشته اند " هر یو سفی یوسف زهرا نمی شود "
معظم ******** اگر با آمدن " آفتاب " از " خواب " بيدار شويم ، نماز مان قضاست ...
+ نوشته شده در شنبه بیست و پنجم تیر 1390ساعت 16:0  توسط معظم
|
به غیر تو افتاده کارم فراوان گله دارم
در دست هوا کلاف کارم هزاران گره دارم
آشفته دل از آخر کارم هراسان واهمه دارم
معظم
پیمانی را که در طوفان با خدا می بندی
در آرامش فراموش نکن
+ نوشته شده در یکشنبه پنجم تیر 1390ساعت 8:22  توسط معظم
|
ما هر دو داغ یک تابه بر سینه داریم .... طعنه مزن ....!!! با سیر وجودت پیاز دلم را ..... امضاء : پیاز داغ معظم
اگر از کسی متنفری از قسمتی از خودت در او متنفری،
چیزی که از ما نیست نمیتواند افکار ما را مغشوش کند.
+ نوشته شده در دوشنبه شانزدهم خرداد 1390ساعت 7:34  توسط معظم
|
آن شنیدستی که آن اعراب دور دختران را زنده میکردند بگور
پا بدین دنیای خاکی هر مونث میگذاشت برخیال جاهلیت داغ ننگی می نگاشت
جنس مولود ، پدر تا می شنید ضجه ها از نام دختر می کشید
تا که گشت مرسل از سوی خدا جانب اهل زمین ختم اولیا و انبیاء
شد عطا آن کوثر بی انتها بر مصطفی عالمی صاحب زهرا(س) شد و هم مرتضی
فاطمه(س) نامیده شد آن خیر النساء دوستدارنش همه از دوزخ رها
فخر عالم شد از جانب رب جلی عالم را بهر او هست کرده بود و منجلی
جان و فکرش بیمه باشد از بلا هر که را ام ابیها باشد مقتدا معظم
رسول خدا صلى الله عليه و آله : دخترم فاطمه را بدان جهت فاطمه
ناميدم كه خداوند عزوجل او و دوستانش را از آتش جهنم به دور نگه میدارد
+ نوشته شده در سه شنبه سوم خرداد 1390ساعت 8:5  توسط معظم
|
ای عابر تنهای دلِ شکسته ام یک عمر که من منتظرت نشسته ام
پا به پای خیالت هر روز و من شب می کنم شبای بی سحرو با یاد تو تب می کنم
بیا دستامو بگیر من تو رو گم نمی کنم پیاله گدایی رو دور ازین خم نمی کنم
معظم همیشه بزرگوارتر از آن باشید که برنجید
و نجیب تر از آن که برنجانید
+ نوشته شده در شنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1390ساعت 8:43  توسط معظم
|
دیده و دل بگفتا دیده دل را که ای در سینه نهان نبینی درعالم چه و چه اندر جهان
کنم سیر گیتی و دنیا هست به کام به ناز و کرشمی دلها در افتن به پام
به برق نگاهی جهانی جنود من است تو هم گر تکانی خوری از شهود من است
تو را من کنم همچو آتش فشان تو در کنج سینه ؟ چه بر تو عیان؟
دل ! صبورانه به هوش و به گوش چه گوید دیده را تا که گردد خموش!
به دیده بگفت دل به بانگ جلی مرا آب دیده کند صیقلی
هردل که سنگ ست و سخی مقصر تویی نابرادر اخی
کنی دیده باز و هر سو روی؟ ندانی سر من چه ها آوری؟
مرنجان تو دل را گر مکدر شود خوشی را به عالم کی میسر شود
کجایی که من تا کجاها روم؟ شوم همره یار و ثریا روم
بود میعادگه من عرش برین زنی طعنه من را نبینم زمین!؟
دهم دل به معشوق ابرو کمان تو بیننده باشی و نبری گمان
تو خود را گر ببندی بر حرام خدا صاحب دل خلیفه ست باذن خدا
معظم
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم فروردین 1390ساعت 12:21  توسط معظم
|
سنگها حتی در بهار هم سبز نمی شوند ! چون مغرورانه خود را گرفته اند برخلاف خاک که نرم ، لطیف و افتاده است و به خاطر همین ویژگی ها خرم و سبز می شود و ما می بینیم انواع گل ها و ریاحین از دل آن بالا می زند ، یادمان باشد که هرچه سبز می شود اوّل در دل خاک سبزشده و بعد بالا آمده و بالنده می شود ، پس خاک هرچه دارد از دل خود دارد ، دل نرم ، دل بی ریا و دل افتاده.
سال نو مبارک
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم اسفند 1389ساعت 15:11  توسط معظم
|
دلارام در حسرت رویت من آرام ندارم آرام دلم جز تو دلارام ندارم در کنج قفس مرغ دل آرام ندارد از این همه دوری من آرام ندارم معظم *******
خورشيد باش
كه اگرخواستي نتابي نتواني
+ نوشته شده در دوشنبه شانزدهم اسفند 1389ساعت 9:2  توسط معظم
|
دخیل
محتاج یک نگاه توام ندا نمی دهی مرا .....
در سراب ، غرق گناه توام نجات نمی دهی مرا .....
چشم به فروغ روی تو دوخته ام روشنی نمی دهی مرا......
به پنجره مهرت دل دخیل بسته ام شفا نمی دهی مرا...... معظم
+ نوشته شده در پنجشنبه پنجم اسفند 1389ساعت 9:41  توسط معظم
|
یاس حضور
در پیچ و تاب زلفت دل را رها کردم
با التهاب عشقت دردها دوا کردم
عطر یاس حضورت پر کرده راه دورت
لب شیرین و مویت کردم فرهاد کویت
گفتم گذر ز کویت چه با صفا باشد
دیدار ماه رویت شاید روا باشد
اگر رخت نبینم دانم که آخر سزاست
روی از من برمتابان که آخر هر جزاست ولی کنم هیاهو دانم که این هم خطاست
اگر کنی نگاهی مس وجودم طلاست
معظم
+ نوشته شده در دوشنبه هجدهم بهمن 1389ساعت 10:38  توسط معظم
|
به خلوتگاه دوست، من ره نبردم به دل عشق تو را آخر سپردم
کنم شکر ایزد جان آفرین را ز صحرای جنون جان در نبردم
معظم
******* مهم این نیست در کجای این جهان ایستاده ایم ، مهم اینست که در چه مسیری گام برمیداریم.
+ نوشته شده در شنبه دوم بهمن 1389ساعت 12:44  توسط معظم
|
خواهم از درد فراقت غزلی ساز کنم در دفتر عشقم فصلی ابدی باز کنم از نفس بد خود شکوه آغاز کنم در مکتب عشقت مشق پرواز کنم از بحر گناه هجرت آغاز کنم چشم سر بسته و چشم دل باز کنم معظم ******* از شر این خواب نرم و دلنشین رها شو ! که تظاهر به مرگ است. شکسپیر
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم دی 1389ساعت 14:44  توسط معظم
|
نالم از دست توای ناله که تأثیر نکردی گرچه او کرد دل از سنگ تو تقصیر نکردی
شرمسار توام ای دیده از این گریه خونین که شدی کور و تماشای رخش سیر نکردی
ای اجل گر سر آن زلف درازم بکف افتد وعده هم گر بقیامت بنهی دیر نکردی
وای از دست توای شیوه ی عاشق کش جانان که تو فرمان قضا بودی و تغییر نکردی
مشکل از گیر تو جان در برم ای ناصح عاقل که تو در حلقه زنجیر جنون گیر نکردی
عشق همدست به تقدیر شد و کار مرا ساخت برو ای عقل که کاری تو به تدبیر نکردی
خوشتر از نقش نگارین من ای کلک تصور الحق انصاف توان داد که تصویر نکردی
چه غروریست در این سلطنت ای یوسف مصری که دگر پرسش حال پدر پیر نکردی
شهریارا تو به شمشیر قلم در همه آفاق بخدا ملک دلی نیست که تسخیر نکردی کسی که راه را با عشق می پیماید ، هرگز راه را تنها نپیموده است.
+ نوشته شده در شنبه هجدهم دی 1389ساعت 10:22  توسط معظم
|
چشمان خیره ام، محتاج یک نگاه ، ای نور دیده ام، گلی نچیده ام، نگاهی !!
لرزان قطره ها ، روی گونه ها ، دریای سخی.!!! دریاب قطره ها..!!! الهی!!
جویبار اشک، روان رحمتت بیکران من خسته دل دوان پناه بی کسان..!!!! پناهی ..!!!
نادم و غصه دار ، گمگشته وصال ، دور از خط یار، نور دلهای تار ...!!! چراغی !!
رفته ز دست ما، عمر به از طلا، بلند ناله ها ، لطفی نما خدا .. خدایی..!!!
معظم
+ نوشته شده در چهارشنبه یکم دی 1389ساعت 14:37  توسط معظم
|
![]() با سینه ای پر سوز و دلی بی تاب السلام علیک یا ارباب ****** یارسول الله
حسینت بر زمین افتاده است
بر زمین از صدر زین
سلطان دین افتاده است ******
رأس تو بر نیزه جسمت بر زمین
ای حسین ای زینت عرش برین
+ نوشته شده در شنبه بیستم آذر 1389ساعت 11:24  توسط معظم
|
بیا... معظم *********
*********
ای شایستگان دلدادگی عظیم ،
شما را چه کار با دلبستگی های کوچک ؟ ********* *********
+ نوشته شده در شنبه سیزدهم آذر 1389ساعت 10:59  توسط معظم
|
|
|